گروه امنیتی روئینوس
به بهانه‌ی روز بزرگداشت فردوسی: از غم‌نامه‌ی حکیمِ توس تا داستان‌های سرگرم کننده - دست نوشته هاي دكتر سادات‌شريفي
گروه امنیتی روئینوس

به بهانه‌ی روز بزرگداشت فردوسی: از غم‌نامه‌ی حکیمِ توس تا داستان‌های سرگرم کننده

1,917 بازديد | نوشته شده توسط فرشید | 17 مه 2013

 

از غم‌نامه‌ی حکیمِ توس تا داستان‌های سرگرم کننده

(نگاهی به «درون‌مایه»‌ی سه روایت از نبرد رستم با فرزندانش ) *

سیدفرشید سادات‌شریفی**

اشاره: متنی که پیشِ روی دارید، می‌کوشد تا با ارائه‌ی قرائنی، به استخراج و تحلیل «درون‌مایه»‌ی سه منظومه‌ی حماسی ادب پارسی (رستم و سهراب، برزونامه و جهانگیرنامه) بپردازد که نقطه‌ی مشترکشان، در بر داشتن «الگوی تقابل پدر و پسر» است و در همه‌ی آن‌ها رستم با فرزند یا فرزند زاده‌ی خویش به نبرد پرداخته است.

دریافت فایل پی دی اف

بهره‌ی نخست) چند نکته به عنوان پیش زمینه‌ی‌ آغاز بحث

1 . الگوی تقابل پدر و پسر و چارچوب کلی آن

خطوط کلی شکل دهنده‌ی‌ الگوی تقابل پدر و پسر چنین است که پهلوانی در جایی بیرون از شهر یا سرزمین خویش ازدواج می‌کند و فرزند او (که در غیاب پدر به دنیا می‌آید و می‌بالد)، پس از سال‌ها به جستجوی او بر می‌خیزد و در اغلب موارد به شکلی نادانسته با پدر خویش روبرو می‌شود که این رویارویی با درگیری همراه است.

این الگو از جمله مواردی است که بارها تکرار شده است و می‌توان در ادبیات جهان و همچنین ادب حماسی ایران نمونه‌های متعددی از آن به دست داد. از همین روست که سجاد آیدنلو، این طرح را «از مشهورترین و مکرّرترین بن مایه‌های داستانیِ مربوط به نبرد در ادبیّات جهان» دانسته است (آیدنلو، 1386 ، 249) (1).

2. معرفی دو اثر مورد بررسی (به جز داستان رستم و سهراب) (2)

برزونامه: منظومه‌ای متشکل از دو بخش و بر طبق جدیدترین تصحیح، 3738 بیت است.(3) بخش اول این منظومه بی شباهت به داستان رستم و سهراب نیست. در این داستان، برزو- پسر سهراب- با سپاهیانی که افراسیاب در اختیارش گذاشته به ایران می‌آید و بی آنکه به نژاد خود آگاه باشد با رستم می‌جنگد. سرانجام نژاد او شناخته می‌شود؛ جنگ به صلح می‌انجامد و برزو به سپاهیان ایران می‌پیوندد. سراینده‌ی آن، شمس الدین محمد کوسج است (← نحوی، 1387: 13-29 یا همو، 1379: 19-38).

جهانگیرنامه: منظومه‌ای است بالغ بر 6026 بیت که ظاهراً آن را قاسم مادح در قرن هفتم سروده است. داستان در شرح جنگ‌های جهانگیر- پسر رستم- با ایرانیان و سرانجام، درآمدن جهانگیر در سپاه ایران و سپس جنگ جهانگیر با رستم در مغرب است.

3. چند یاد آوری درباره‌ی درون‌مایه (Theme) داستان

3-1. تعریف: درون‌مایه (که گاه آن را با عنوان «مضمون» نیز به فارسی برگردانده اند)، در نوشته‌های نزدیک به تمام نویسندگان کتاب‌های عناصر داستان و ادبیات داستانی با تعابیری نزدیک به این، ایضاح و تبیین شده است: «چیزی که از موضوع به دست می‌آید و تفسیر یا بینشی است از موضوع …» (میرصادقی، 1376: 300)، و پیام، «فکر و محتوای اصلی و مسلط در هر اثر» است و «نشانگر جهت گیری روحی و فکری نویسنده‌ی‌ اثر» و «چکیده‌ی‌ موضوع یا تفسیری از آن» (روزبه، 1381: 32). به علاوه، در تکمیل این توضیح‌ها می‌توان افزود که: درون‌مایه در وهله‌ی‌ اول، مایه یا معنای محوری داستان و اساس معنوی و اندیشگی آن است و می‌توان از آن به «فکر مسلط» موجود در اثر – که در ژرف ساخت آن پنهان شده است- تعبیر کرد. (4)

4. بیان مسائل مورد بررسی در تحلیل درون‌مایه‌ی سه روایت

با عنایت به نکاتِ پیش گفته، پرسش‌های ما در بحث از درون‌مایه‌ی‌ روایت‌های یاد شده به قرار زیراند:

4-1. درون‌مایه هر داستان یا روایت چیست؟ این درون‌مایه را بر اساس چه قراینی در متن، می‌توان استخراج و تایید نمود؟

4-2. آیا این درون‌مایه از نگاهی عمیق و منحصر به فرد به موضوع داستان حکایت می‌کند یا نه -برعکس- صرف «روایت داستان» (به جای نمایش نگاه خاص، عمیق و منحصر به فرد به یک موضوع یا پدیده) آن را شکل داده است؟

و در نهایت (به عنوان ارائه نوعی جمع بندی از پرسش‌های پیش گفته):

4-3. درون‌مایه‌های سه منظومه‌ی‌ مورد بررسی چه شباهت‌ها و تفاوت هایی با یکدیگر دارند و کدام یک از آن‌ها توانسته اند علاوه بر مشغول کنندگی، وجهی از فلسفه‌ی‌ زندگی را در پس پشت خود و به همراه خود داشته باشند؟

بهره‌ی دوم) بررسی درون‌مایه‌ی‌ سه منظومه

به نظر می‌رسد درون‌مایه‌ی‌ داستان رستم و سهراب به کلی با سه منظومه‌ی‌ بعدی (که درون‌مایه‌ی‌ یکسانی دارند) متفاوت است.

الف) درون‌مایه‌ی‌ داستان رستم و سهراب

درون‌مایه‌ی‌ داستانِ رستم و سهراب از دیدگاهِ حکیم فرزانه‌ی‌ توس صرفاً بیانِ سرگذشت سهراب یا دلاوری‌های او یا پدرش نیست بلکه بیانِ فاجعه‌ای است که به تعبیر فردوسی برخاسته از «آز» است. بیان این مطلب و انتقاد از هر چیز و هر کسی که با وجود یا عمل و تأثیر خود سهمی در برزو و وقوع این فاجعه دارد از یک سو، و پند دادن به مخاطب (که او هم به دلیلِ گرفتاری دانسته یا نادانسته در دام آز، به چنین ورطه‌ای نیفتد) از سوی دیگر، اجزای تشکیل دهنده‌ی‌ نگاهِ فردوسی به موضوع داستان (سرگذشت و نبرد رستم و سهراب) است و درون‌مایه‌ی‌ آن را شکل می‌دهد.

به دیگر سخن، آز مد نظرِ فردوسی همان «غرضی» است که مولانا در بیتِ زیر به آن اشاره دارد:

چون غرض آمد هنر پوشیده شد
 

 

صد حجاب از دل به سوی دیده شد
 

 

(مولوی، 1363/1: 334)

و همان گونه که در داستان می‌بینیم آز و غرض چند تن، زمینه یا عامل رقم خوردن فاجعه‌ای از این دست می‌شود:

1. میل و آرزوی خام طمعانه‌ی‌ سهراب برای غلبه بر شاهان ایران و توران و نشستن خود و پدر بر جای آنان تعبیر و تحلیل مصطفی رحیمی در این باره بسیار دقیق و گویا به نظر می‌رسد:

«[سهراب] می‌خواهد بسیار ساده، سازمان دو کشور را در هم بریزد: کاووس و افراسیاب چه داخل آدمند که بر دو کشور سلطنت کنند؟ جایی که من و رستم هستیم، آنان حق ابراز وجود ندارند!

اعتراض به وضع موجود و خواستار دگرگونی بودن امری مقدس است ولی در مورد سهراب نکته در سه چیز است:

[1.] قدرت خود را افزون تصّور کردن و [2.] همه‌ی‌ دشواریها را در سایه‌ی‌ قدرت قابل حل دانستن، و [3.] مسئله‌ی‌ اصلی یعنی سازمان و سامان دادن جهان نو را دست کم گرفتن.» (رحیمی، 205:1376-206)

به بیان دیگر این خواسته (که شاعر به دلیل افزون طلبانه بودنش از آن به «آز» تعبیر کرده است)، آن چنان همه‌ی‌ ذهن و نگاهِ پهلوانِ تازه رسیده را پر کرده که مجالی برای اندیشیدن درباره‌ی‌ مسائلی مانند آنچه رحیمی اشاره می‌کند باقی نمی ماند. نادیده گرفتن این مسائل، در کنار قدرت متفاوتی که سهراب در خود می‌بیند، وی را به کام تقابلی می‌فرستد که نتیجه اش فاجعه‌ی‌ جوان مرگ شدن ناخواسته به دست نزدیک ترین کس، (پدر) است.

2. آز پلید افراسیاب، که چون خواسته‌ی‌ سهراب به گوشش می‌رسد، شادمانانه سپاهی برای سهراب می‌فرستد تا بلکه او رستم را بکشد و آنگاه افراسیاب، ایران بی رستم را آسان به چنگ آورد و سهراب را هم از سرِ راه بردارد (¬ ر، 132-151) (5) پس «سیاست مدارانه» فرمان می‌دهد:

چنین گفت کاین چاره اندر جهان
 

 

بسازید و دارید اندر نهان
 

پسر را نباید که داند پدر
 

 

که بندد بدان مهر جان و گهر
 

 

(ر، 136-137)

3. آز رستم: وقتی از آز رستم در داستان حاضر سخن به میان می‌آید، ممکن این سؤال به ذهن خواننده برسد که: مگر رستم جز انجام وظیفه و دفاع از وطن چه کرده که «آز» را به او نسبت می‌دهیم؟ این سؤال را با دو دیدگاه و تحلیل می‌توان پاسخ داد:

تحلیل نخست: رستم به عنوان یک «پهلوان» نه تنها شخصیتی «ایستا» دارد (که در طول این داستان و در طولِ کلّ ِداستان‌های شاهنامه تغییر نمی کند)، بلکه شخصیتی «قالبی» دارد که صِرفاً با یک «نقش» و وظیفه و وجه او را در داستان‌ها پر رنگ جلوه می‌دهد و آن وجه «پهلوانی» رستم است و او نیز به عنوانِ‌ یک‌ «پهلوان»‌ با‌ همه چیز و همه کس برخورد می‌کند و چنین است که سهراب از نظر او فقط یک دشمن و متجاوز تورانی است که باید بر او غلبه کرد. زیاده خواهی رستم درست در همین جاست. او انجامِ این وظیفه را چنان می‌خواهد (آن‌چنان «زیاد» و با همه‌ی‌ وجود به آن می‌اندیشد و آن را می‌خواهد) که مطلقاً نمی‌تواند به چیز دیگری بیندیشد و چنین است که حتّی یک لحظه هم تردید نمی کند که اصرار سهراب برای شناخت هویت او (که پس از این دو نبرد گمان می‌برد حریفش تهمتن است)، از سرِ ترس یا به قصد فریب است (¬ ر، 801- 805).

تحلیل دوم: آن گونه که مصطفی رحیمی بیان می‌کند «رستم … بزرگ و سرور و فرمانروای نیمروز است و این همان است که بدان قدرت دیوانی (یا به اصطلاح امروز قدرت دولتی) می‌گوییم. این قدرت بر عکس دو [قدرت دیگر رستم یعنی قدرت پهلوانی و قدرت اندیشه و خرد]… اجتماعی و قراردادی است.

رستم برای حفظ قدرت دیوانی خود «مجبور» است که با سهراب بستیزد و این همان آزی است که فردوسی بدان اشاره می‌کند.» (رحیمی، 213:1379)

البته تحلیل دوم در متنِ داستان کمتر قرینه‌ای دارد و به نظر می‌رسد پذیرفتن آن کمی دشوار باشد.

4. آزِ  کی کاووس: در قسمت‌های آغازین داستان او که مملکت را در خطر و خود را محتاج کمک رستم می‌بیند چون وی را تنها فردِ قادر به غلبه بر سهراب می‌پندارد (¬ ر، 279) به نرمی او را فرا می‌خواند (¬ ر، 296 و 297) اما در انتهای داستان وقتی برای نجات سهراب از او نوشدارو می‌طلبند هم به بهانه‌ی‌ ناراحتی از رستم (که در بخش دیگری از داستان با او به پرخاش سخن گفته است ¬ ر،350 تا 356) و هم از روی «سیاست» (به معنای منفی و پلید رایج آن در فرهنگ عامیانه) از دادن نوشدارو و خودداری می‌کند  (¬ ر، 928- 941).

به جز آزِ این چهار نفر، تیغ برّان انتقاد فردوسی متوجّه روزگار و سرنوشتی است که با یک اتفاق (و یا به تعبیری «تصادف») راه را بر شناخت پیدا کردن پسر از پدر می‌بندد: مرگِ زند رزم.

و چنین است که فروسی این انتقادها را در پنج بیتِ نخستِ داستان به هم می‌آمیزد و در مقدمه‌ای به غایت هنری عرضه می‌کند:

اگر تند بادی بر آید ز کنج
 

 

به خاک افکند نارسیده ترنج
 

ستمگاره خوانیمش از دادگر
 

 

هنرمند خوانیمش از بی هنر؟
 

اگر مرگ دادست بیداد چیست
 

 

زداد این همه بانگ و فریاد چیست؟
 

از این راز جانِ تو آگاه نیست
 

 

بدین پرده اندر تو را راه نیست
 

همه تا در آز رفته فراز
 

 

به کس بر نشد این در آز باز
 

به رفتن مگر بهتر آیدت جای
 

 

چو آرام گیری به پرده سرای
 

 

(ر، 1-6)

همچنین در جای دیگر و در خلالِ نبرد نخستِ دو پهلوان چنین از آز می‌نالد:

 

ابیات 1 تا 6

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جهانا شگفتا که کردارِ توست
 

 

 

هم از تو شکسته هم از تو درست
 

از این دو یکی را نجنبید مهر
 

 

خِرَد دور بُد مِهر ننمود چِهر
 

همی بچّه را باز داند ستور
 

 

چه ماهی به دریا، چه در دشت گور
 

نداند همی مردم از رنجِ آز
 

 

یکی دشمنی را ز فرزند باز
 

 

                          (ر، 670-673)

ب) درون‌مایه‌ی‌ دو روایتِ دیگر

ممکن است در نگاه اول به نظر رسد که بیان زندگی و دلاوری‌های پهلوانِ محورِ هر منظومه، درون‌مایه‌ی دو روایت پس از فردوسی است اما از دید نگارنده و با توجه به یادآوری‌های مذکور در ابتدای این نوشته و قراین موجود در متن، نباید صِرفِ بیانِ سرگذشتِ و دلاوری‌ها و رفتارهای پهلوانانه‌ی‌ این افرادِ وابسته به رستم را درون‌مایه‌ی‌ این روایت‌ها تلقی کرد و به دلایلی که ذکر می‌شود چنین می‌نماید که پدید آورندگان دو منظومه‌ی‌ پس از فردوسی، به هنگام خلق داستان یا به عنوان انگیزه‌ی‌ این عمل جهت گیری‌های دیگری را (به شکل خود آگاه یا ناخودآگاه) در طّی فرایندِ سرایش این داستان‌ها دنبال می‌کرده اند. به نظر می‌رسد موارد یاد شده به قرار زیر اند:

1. درون‌مایه‌ی‌ اول و قرائن آن

بیان سرگذشت پهلوانی متعلق به خاندان رستم و از نسل او (که بر خلاف خیل کثیری از پهلوانان یا شخصیت‌های اصلی شاهنامه مانند: سیاوش، اسفندیار و از همه مهم تر خودِ سهراب)، داستان  مستقلی درباره آن‌ها در متن شاهنامه وجود ندارد. ضرورت و چرایی این بیان (که قدما آن‌ها را تکمیل کار فردوسی می‌پنداشته اند)، وقتی روشن‌تر می‌شود که به یاد آوریم تا پیش از رواج علمِ تاریخ در معنای امروز و به شکلِ غربی و مَدْرَسی آن در کشورمان (به تاثیر و تقلید از غرب)، ایرانیان «شاهنامه» را نه یک داستان و قصّه و افسانه که سرگذشت تاریخی قوم ایرانی می‌دانستند و طبیعی است که در تکمیلِ آن (و پرداختنِ تاریخِ وقایع و سوانح روزگار پهلوانانی که فقط به اشاره‌های کوتاه و یا صِرفِ ذکر نام از آن‌ها در شاهنامه یاد شده است) کوشیده باشند. نگاهی به حماسه‌های پس از فردوسی و تک حماسه‌ی‌ ناتمام مانده‌ی‌ پیش از او (گشتاسب‌نامه) مؤیّدِ این مسئله است. این منظومه‌ها (به ترتیب الفبایی نامِ آن ها) عبارت اند از: 1. بانو گشسب‌نامه؛ 2. برزو‌نامه؛ 3. بهمن‌نامه؛ 4. جهانگیر‌نامه؛ 5. سام‌نامه؛ 6. شهریارنامه؛ 7. فرامرزنامه؛ 8. داستانِ کُک کوهزاد؛ 9. کوش‌نامه؛ 10. گرشاسب‌نامه؛ و 11. همای‌نامه (برای کسب اطلاعات بیشتر درباره‌ی‌ این منظومه‌ها ← آیدنلو، 1386).

قرینه‌ی‌ دیگری که صحّت این فرض را تأیید می‌کند ارجاعِ تمامِ این داستان‌ها به متن شاهنامه فردوسی یا یکی از حماسه‌های پیش گفته (به عنوان کامل کننده‌ی‌ «تاریخ» سروده‌ی‌ فردوسی) است:

1-1. روایت برزونامه، با داستانِ رستم و سهراب پیوند می‌خورد و ابیاتِ آغازینِ آن پس از تولّد برزو (ابیات 1 تا 3 از متنِ چاپ دبیر سیاقی که از ذکرِ داستان تولد برزو خالی است) اشاره به بازگشتِ افراسیاب با ناراحتی و شکست خوردگی از نبردی دارد که گویا اشاره به داستان بیژن و منیژه و شکستِ سپاهِ افراسیاب در انتهای آن است:

قرینه‌ی‌ مؤیّد این مطلب آن است که بعضی از چاپ‌های شاهنامه (مانندِ شاهنامه‌ی‌ 120.000بیتی که با حجمی بیش از دو برابرِ شاهنامه‌ی‌ سروده‌ی‌ فردوسی حاوی تمامِ داستان‌های نام برده است) این داستان پس از داستان رستم و سهراب یا اکثراً پس از داستان بیژن و منیژه آمده است (در این باره← نحوی، 1379: 20 ).

1-2. جهانگیرنامه، پس از اشاره به داستانِ رستم و سهراب و کشته شدنِ سهراب به دستِ رستم ادامه‌ی‌ ماجرای رستم و چگونگی تولد جهانگیر را تا تقابل ناخواسته و نادانسته‌ی‌ پدر و پسر و سپس شناخته شدن رستم و جلوگیری از مرگ جهانگیر و در نهایت مرگ جهانگیر را در انتهای داستان روایت می‌کند.

با عنایت به این مطالب آیا نمی توان فرض کرد که یک دلیلِ ناشناخته بودن هویتِ اکثر سرایندگانِ این منظومه‌ها یا الاقل در پرده‌ی‌ ابهام بودن تمام یا بسیاری از مسائل تاریخی مربوط به این منظومه و سرایندگانشان (← آیدنلو، 1386 : 5-41) همین است که نسل‌های بعد از سرایندگان این منظومه‌ها تمایل داشته اند آثار یاد شده سروده‌ی‌ فردوسی و جزئی از شاهنامه قلمداد شوند و برای همین رفته رفته هویّت سرایندگان اصلی آن‌ها فراموش گردیده یا دستِ کم به حاشیه رانده شده است؟

2. درون‌مایه‌ی‌ دوم و قرائن آن

پرداختِ داستان به نوعی که نشان دهد پهلوانِ محور هر منظومه از نظر ویژگی هایی که یک پهلوان داراست (به خصوص از نظر توانایی‌ها و ویژگی‌های جسمانی)، پهلوانی در حدّ رستم و حتّی برتر از اوست.

قرائنی که این درون‌مایه را تأیید می‌کنند عبارت اند از:

2-1.  اشارات مکرّر به قدرت جسمانی پهلوان و روایتِ اعمالِ اغراق آمیز او (درمواردی غیر از نبرد دو پهلوان پیر و جوان)

2-1-1. اشاره به  قدرت جسمانی پهلوان محوری و اعمالِ او در برزونامه

2-1-1-1. اشاره به مواجهه‌ی‌ برزو با رویین (فرستاده‌ی‌ افراسیاب)

افراسیاب، وقتی در بازگشت از نبرد از شنگان زمین می‌گذرد، با دیدنِ برزو به رویین دستور می‌دهد که به نزدِ او رود و نامِ نشان او را بپرسد اما رویین وقتی جواب‌های تند برزو (← بر، 26-47 ) را می‌شنود دربرابر او تیغ می‌کشد و برزو نیز:

سبک برزویِ شیر دل تیز چنگ
 

 

بیازید بازو بسانِ پلنگ
 

بدان تا رباید مر او را ز زین
 

 

به خواری در آرد به رویِ زمین
 

بترسید رویین و از بیمِ جان
 

 

بپیچید ازو روی و شد تازیان
 

کشاورز دنبالِ اسپش گرفت
 

 

به تندی، همه دشت مانده  شگفت
 

ز نیرویِ فرخنده بختِ جوان
 

 

تکاور به روی اندرآمد دوان
 

دُم اسپ در دستِ آن نامدار
 

 

بماند و بیفتاد رویین به زار
 

 

 (بر، 50- 55)

2-1-1-2. اشاره به کیفیت سلاح‌های برزو و ماجرای انتخاب آن‌ها

برزو پس از آنکه در مدّتی کوتاه (شش ماه) رزم می‌آموزد، به نزد افراسیاب می‌رود و از او اسب و سلاح طلب می‌کند (← بر، 231-237). شاه نیز به گنجور دستور می‌دهد ساز و برگ برزو را فراهم کند: (← بر، 242-244)  اما برزو با دیدن سلاح‌ها زبان برگشاد که:

نیاید به کارِ من این سازِ جنگ
 

 

به سوزن ندوزند چرمِ پلنگ
 

چو جامه نه در خوردِ مردم بُوَد
 

 

همان مرد اندر میان گُم بُوَد
 

مرا بازو ایزد قوی آفرید
 

 

به نیروی من دهر مردی ندید
 

مرا در خورِ زور باید کمان
 

 

سِتَبریِّ گُرزم دو چندان همان
 

ازین دَه گزی نیزه ام بیشتر
 

 

همانش سِتبری دو چندان دگر
 

 

(بر، 247-251)

پس:

چو بشنید ازو شاه افراسیاب
 

 

بگفتش به هومان کزین در متاب(بتاب؟)
 

بیار آن کمانی که تورِ دِلیر
 

 

بدو جُست پیوسته پیکارِ شیر
 

همان گُرز و هم نیزه‌ی‌ من بیار
 

 

بدین ناموَر مردِ جنگی سپار
 

همان تیغ و پیکانِ زهر آبدار
 

 

که بر سنگ و سِندانش باشد گذار
 

چو بشنید گنجور هم در زمان
 

 

بیاورد گرز و کمند و کمان
 

یکی گرز پولاد دسته به زر
 

 

به گوهر بیاراسته سر به سر
 

بُدی چار صد من به سنگ، ار نه بیش
 

 

سری بر تنش چون سرِ گاو میش
 

سِتَبریش افزون ز خرطوم پیل
 

 

فروزان کبودیش مانندِ نیل
 

سپر در خورتیغ الماس تاب
 

 

یکی نیزه‌ی‌ دستِ افراسیاب
 

 

(بر، 252-260)

(البته شایان یادآوری است که اصولاً برخورداری پهلوانان از ساز و برگِ ویژه از بن مایه‌های تکرار شده در منظومه‌های پهلوانی پس از شاهنامه – به تقلید از اشارات موجود در شاهنامه مبنی بر این امر درباره رستم- است.) (در این باب ← آیدنلو، 1386 : 56-71).

2-1-1-3. دعوت برزو از  آموزگاران رزم خود برای نبرد و به ستوه آوردن آن‌ها  

پس از انتخاب ساز و برگ جنگ برای برزو (به شرحی که گذشت) او با دلیرانِ تورانی که آموزگارِ او در یادگیری فنون جنگ و نبرد بودند می‌جنگید و یک تنه هر ده نفر را به ستوه می‌آورد  (← بر، 262- 299).

2-1-1-4. روایت اسیر شدن طوس و فریبرز به دست برزو

طوس و فریبرز به فرمان پادشاه به سمت سپاه توران لشکر می‌کشند و پس از شکستی سخت (← بر، 453-460) خود برای حفظ آبروی خویش و ایرانیان تصمیم می‌گیرند به سپاهِ توران حمله کنند  (← بر، 463- 470) پس فریبرز نیز به فرمانبرداری از سخنِ طوس چنین می‌کند (←بر، 483-491) و در این هنگام:

چو برزو چنان دید آمد دوان
 

 

به نزدِ فریبرز و طوس و گوان
 

بزد دست و بگرفت هر دو به کَش
 

 

یکی زور کرد آن گوِ شیرَفش
 

ز جا در ربود و به هومان سپرد
 

 

جهان پهلوانانِ با دستبرد
 

بیامد سپه را به هم بر شکست
 

 

شکستی که آن را نشایست بست
 

فریبرز را با جهانجوی طوس
 

 

ببردند و برخاست آوایِ کوس
 

 

(بر، 492- 496)

همان طور که ملاحظه می‌شود اغراق انتهای این ابیات و چگونگی اسیر شدن دو پهلوان ایرانی، به وضوح دالّ بر نگاهِ راوی (پدید آورنده) اثر درباره‌ی‌ قدرت بی همانند برزو است چون حتّی در شاهنامه هم چنین صحنه‌ای (که یک تن دو نفر را چنین به سادگی به بند کشد) از جانب هیچ پهلوانی و در هیچ یک از نبردها دیده نمی شود.

2-1-1-5. گسستن برزو زنجیرهای خویش را

برزو هنگامی که به تدبیرِ مادر و به یاری زنِ رامشگر قرار است از قصر بگریزد به راحتی، زنجیرهای بسته بر پای خویش را می‌گسلد و (پس از مست شدن نگهبانان از شراب ) خود را از بند می‌رهاند:

چو بشنید برزو به دل گفت زِه
 

 

بر آمد کمانِ نشاطم به زِه
 

بزد دست و از پای بندِ گران
 

 

بسودش به سوهانِ آهنگران
 

 

 (بر، 1166- 1167)

2-1-2. اشاره به  قدرت جسمانی پهلوان محوری و اعمالِ او در جهانگیر‌نامه

جهانگیر، پیش از روبه رو شدن با رستم، تعداد زیادی نبرد انجام می‌دهد و در تمامِ آن‌ها پیروز میدان است:

2-1-2-1. نبرد با پهلوانان ایران (پیش از پیوستن به سپاه ایران)

در طول این منظومه، جهانگیر با یازده تن از پهلوانان ایران می‌جنگد. او همه‌ی‌ این سواران به جز زال را شکست می‌دهد و دلیلِ عدم شکستِ زال هم تصمیم جهانگیر برای پیوستن به سپاه ایران و در نتیجه نبرد نمایشی آن دو است؛ نه ناتوانی او از این امر (← ج، 2951-2964). او به جز فرامرز تمام این پهلوانان را به سادگی شکست می‌دهد: غالبا به محض آن‌که طرف مقابل سلاح خود (گرز، شمشیر و جز آن) را بالای سر می‌برد تا به جهانگیر ضربه زند، او به راحتی دستِ آنها را می‌گیرد و سلاح را از دستشان به در می‌آورد و آن‌ها را به بند می‌کشد گویی آنان‌ها در برابر نیروی او مانند کودکی هستند! برای دیدن نمونه‌های این پدیده درباره‌ی‌ هر یک از پهلوانان یاد شده (← ج، 2212-2216 (گیو)؛ 2445-2450 (بیژن)؛ 2270-2279(طوس)؛ 2618 (تخوار) و 2622-2628 (گستهم)؛ گاه (به مانندِ نبرد با سام)، حتی وقتی سر در کمند او دارد، هماورد را به راحتی از زین بر می‌کند و پیش از آنکه او فرصت کوچکترین کاری پیدا کند او را به بند می‌کشد! (← ج، 2585-2589) و گاه نیز اسبِ طرفِ مقابل را از پای در می‌آورد و با افتادن پهلوان، وی را به راحتی به بند می‌کشد (← ج، 2726-2733 در نبرد با رهام و 2766-2770 در نبرد با گرگین).

تنها نبرد با دو پهلوان که نسبتی با رستم دارند یعنی فرامرز (دیگر پسر رستم) و زواره (برادر رستم) سخت و طولانی است که در این هر دو مورد نیز پیروزی از آنِ جهانگیر است (به ترتیب ← ج، 2369- 2467 و 2653- 2698).

2-1-2-2. در نبرد با کافران و سایرِ دشمنان خویش

پس از پیوستن جهانگیر به سپاهِ ایرانیان نیز جهانگیر در نبردهای متعدّد شرکت می‌کند و با دلاوری‌های بسیاری که از خویش نشان می‌دهد، تعداد زیادی از پهلوانان گروه‌ها و سپاه‌های مختلفِ کفار را به هلاکت می‌رساند. این بخش بسیار مبهم است و نوع مبارزه و غلبه‌ی‌ جهانگیر بر آن افراد نیز غالباً الگویی مشابه یکدیگر (تکراری و در نتیجه خسته کننده) دارند. فهرستِ این نبردها (که در تمام موارد به جز سقلاب شاه به کشته شدن فرد مغلوب می‌انجامد) عبارتند از: 1. با تپرای، پهلوان سپاه عادیان، به سرکردگی عاد میشینه چشم (← ج، 3324-3386)؛ 2. با سمندان، دیگر پهلوان سپاه عاد (← ج، 3452- 3515)؛ 3. با عاد میشینه چشم (← ج، 3516-3565)؛ 4. با سرخاب دیو، نگهبان قلعه‌ی‌ زن جادوگری که طوس را دزدیده بود (← ج، 3775- 3789)؛ 5. با زن جادوگر رباینده‌ی‌ طوس (← ج،3790-3797). البته باید توجه داشت که تمامِ موارد یاد شده در این قسمت و قسمت پیشین نبردهای تن به تن هستند و نبردهای گروهی را که جهانگیر در آن‌ها نقش دارد شامل نمی شوند.

2-2. اشاره به شباهت ظاهر و ویژگی‌های جسمانی پهلوان جوان با تهمتن یا خانواده‌ی‌ وی و یا مقایسه‌ی‌ قدرت وی با رستم

2-2-1. شباهت ظاهر و ویژگی‌های جسمانی پهلوان جوان با تهمتن یا خانواده‌ی‌ وی در برزونامه

به عنوان مثال: از زبانِ هومان به نمایندگی از ده پهلون تورانی (آموزگاران رزم برزو) پس از رزم با او خطاب به افراسیاب:

از آن نامداران که من دیده ام
 

 

دلاور بدین گونه نشنیده ام
 

بسی رزم و پیکار در دشتِ جنگ
 

 

بکردیم با رستم شیر چنگ
 

بدان گونه بر دست کین پایدار
 

 

ندیدیم شاها به هنگام کار
 

 

(بر، 294-296)

2-2-2. شباهت ظاهر و ویژگی‌های جسمانی پهلوان جوان با تهمتن یا خانواده‌ی‌ وی در جهانگیر‌نامه

2-2-2-1. شباهت تولّدِ جهانگیر با رستم (سخت بودن زاییدن وی برای مادر)

شبیه آنچه در شاهنامه درباره‌ی‌ دشواری زایش رستم برای رودابه آمده است، به اختصار هر چه تمام تر درباره‌ی‌ جهانگیر نیز ذکر شده است:

چو هنگامِ مولودش آمد فراز
 

 

ز زاییدنش شد زبون دلنواز
 

یکی بچّه آورد با رنج سخت
 

 

که بودی به تن چون یکی کوه لخت
 

 

(ج، 1234-1235)

2-2-2-2. شباهت ظاهر جهانگیر با رستم و پهلوانانِ خاندانِ او

اشاره به این شباهت، چهار مرتبه در متن منظومه دیده می‌شود:  1. وصف ظاهر او در سن پانزده سالگی (← ج، 1240-1242)؛ 2. گفتار هومان خطاب به افراسیاب درباره‌ی‌ جهانگیر (← ج، 1865-1867)؛ 3. سخن گفتن زال با کاووس در باب جهانگیر و پاسخِ او (← ج، 2797 و 2801-2803). 4. وصف جهانگیر از زبان رستم خطاب به داراب شاه (← ج، 5161-5162).

2-3. کیفیت نبردهای دو پهلوان (تعدد نبردها)

این ویژگی در هر سه منظومه دیده می‌شود و دالّ بر نزدیکی و همسانی قدرت دو پهلوان است که هیچ یک نمی توانند به سرعت دیگری را از پای درآوردند. اما نکته‌ی‌ درخور توجه اینجاست که (به دلایلی که در بررسیِ درون‌مایه‌ی‌ داستانِ رستم و سهراب گفته شد) اشاره به این مطلب در روایت فردوسی، حاکی از نگاهِ متفاوت او به این مقوله است و در نتیجه در این بخش تنها به محتوایِ دو منظومه‌ی‌ دیگر (که با نگاهِ پیش گفته هماهنگ و در راستای آن است) می‌پردازیم:

2-3-1. کیفیت نبردهای دو پهلوان در برزونامه

در برزونامه، سه نبرد میان رستم و نوه اش رخ می‌دهد:

نبردِ اول پیش از گرفتار شدن برزو به دست فرامرز و دو نبرد پس از گریختن از دربندِ ارگ (در انتهای الگوی تقابل) است. این نبرد شبیه نبرد رستم و سهراب در شاهنامه است و در آن دو پهلوان با سلاح‌های مختلف به نبرد پرداختند و در نهایت آخرین سلاح گرز بود: (← بر، 609- 617). این نبرد ناکامانه چنان بر رستم گران می‌آید و به هراسش می‌افکند که وی با دستی رنجور به فکر فرار می‌افتد (← بر، 623- 631، 636).

در نبرد دوّم نیز قدرت آنان بسیار نزدیک است و  هیچ یک کاری از پیش نمی برند (← بر، 1339-1342، 1346-1360). این بار نیز رستم چاره گری را بهانه دیگری پیش می‌کشد و گرمی هوا را بهانه می‌کند (← بر، 1361- 1379) و البته برزو نیز که دلیل اصلی سخنان حریف را دریافته است، به پهلوان چنین پاسخ تحقیر آمیز و دندان شکنی می‌دهد:

شگفت آیدم کار و کردار تو
 

 

که دیدم چنین جنگ و پیکار تو
 

دریغ آن دِلیران و گردنکشان
 

 

دریغ آن سوارانِ مردمکشان
 

که بیهوده بر دستِ تو کشته اند
 

 

زمین را به خونشان در آغشته اند
 

روان را بدادند بر دست تو
 

 

به ماهی گراینده شد شستِ تو
 

به افسون و نیرنگشان کشته‌ای
 

 

زمین را به خونشان در آغشته‌ای
 

دوبار آمدی جنگ را پیشِ من
 

 

چو دیدی به میدان کم و بیش من
 

به چاره ز من روی بر گاشتی
 

 

مرا ابله و خیره پنداشتی
 

چو در جنگ دندانِ من گشت تیز
 

 

گرفتی دگر باره راهِ گریز
 

بدان گفتم این تا نگویی که من
 

 

فریب تو خوردم درین انجمن
 

همانا فرامرز نامد هنوز
 

 

که درجنگ آری بهانه چو یوز
 

کنون باز گرد و برو باز جای
 

 

چو جنگ آرزو آیدت پیشم‌ای
 

بدان نامداران بگو جنگِ من
 

 

به جنگ اندرون کردن آهنگِ من
 

نه مردان بُدند آنکه در جنگِ تو
 

 

بدادند جان را در آهنگِ تو
 

بدانجای روباه ایمِن بُوَد
 

 

که برگردنِ شیر آهن بُوَد
 

به چشم کسی رود آید عظیم
 

 

که از موجِ دریا ندیده ست بیم
 

ستاره بدانگاه رخشان بُوَد
 

 

که خورشید در چرخ پنهان بُوَد
 

چو خورشید بر چرخ گیرد نشیب
 

 

نماند ترا جایگاهِ فریب
 

ببینی ز من باز آهنگِ جنگ
 

 

نبردِ هِژَبر و خروشِ پلنگ
 

چنانت فرستم برِ زال باز
 

 

که دیگر به جنگت نیاید نیاز
 

بکوبم به گرزِ گران گردنت
 

 

به خونت کنم لعل پیراهنت
 

چو بشنید رستم ازو این سخن
 

 

برو تازه شد روزگارِ کهن
 

 

(بر، 1381- 1400)

همان گونه که ملاحظه می‌شود، موضوع (یا مضمونِ) نیرنگ رستم در برابر سهراب (درنبرد دوم) از آن داستان به وام گرفته شده و به نوعی دیگر در اینجا آمده است اما نکته‌ی‌ اساسی آن است که: در آنجا (داستان نبرد رستم و سهراب) رستم چون هر انسانی که از مرگ می‌هراسد دروغ می‌گوید تا خود را از مرگ برهاند و این امر تنها یک بار اتفاق می‌افتد؛ اما بهانه جویی و فریب کاری رستم در این داستان دو بار تکرار می‌شود و وقتی آن را در کنارِ قصد او برای فرار (که بدان اشاره شد) و نیز- به ویژه- سعی در کشتن برزو با غذای مسموم قرار دهیم، رستم آن چنان حقیر می‌شود که برای مخاطب آزار دهنده است و این امر هدفی جز بزرگ داشتنِ تلویحیِ برزو ندارد چون اَولاً: (چنان که ذکرش گذشت)، او از بهانه آوری و فریب کاری رستم آگاه است و ثانیاً: از توطئه‌ای که رستم برای مرگ او می‌چینید نیز جان سالم به در می‌برد. (← بر، 1453-1462) (6).

به دیگر بیان می‌توان از مجموعه‌ی‌ این اتفاقات و عوامل چنین نتیجه گرفت که نویسنده هر کاری می‌کند و هر امری را به رستم نسبت می‌دهد تا بر هیجان داستان بیفزاید و برزو را نیز بالا ببرد و از صفاتِ خوب او تجلیل کند و او را برتر از رستم بداند و در این راه ابایی ندارد که رستم- پهلوان «ملی» ایران- تا چه اندازه خوار و زبون و ترسو، شیّاد و حیله گر نشان داده که بی شک یکی از زمینه‌ها و دلایل عمده‌ی‌ آن فقدان زمینه‌ی‌ «ملّی» در این حماسه و جایگزین شدن زمینه‌ی‌ «پهلوانی» به جای آن است.

علاوه بر موارد پیش گفته، گرفتاری برزو به دست رستم در نبرد سوم نیز بر اثر یک حادثه روی می‌دهد؛ نه به سبب کمتر بودنِ قدرتش از رستم (البته این گرفتاری منجر به مرگ او نمی‌شود و در انتهای تقابل، به وسیله‌ی‌ مادرش از مرگ نجات می‌یابد ← بر، 1718- 1744).

2-3-2. کیفیت نبرد دو پهلوان در جهانگیرنامه

در این منظومه تنها به پایاپای بودنِ نبرد دو هم‌آورد بر می‌خوریم و عاملِ کشیده شدنِ نبرد به روز دوم و سوم نیز تنها طولانی شدن نبرد و باز خوردن به تاریکی هواست و در آن نشانی از نیرنگ و فریبکاری یا میل به برتر دانستنِ جهانگیر بر رستم (از قبیل آنچه در برزونامه) دیدیم به چشم نمی خورد: در نبرد اول، حملات مکرر دو پهلوان به یکدیگر کاملا بی نتیجه است (← ج، 5145- 5156). نبرد دوم نیز بسیار شبیه نبرد اوّل است و در آن هیچ یک از دو پهلوان نمی تواند بر دیگری غلبه کند (←ج، 5179- 5181، 5185- 5186، 5191- 5199). ابتدای نبرد سوم نیز به مانند موارد پیشین است و با وجود مغلوب شدن جهانگیر در ادامه‌ی‌ نبرد، وی سرانجام  به مدد یک حادثه از قتل گاه جان به سلامت می‌برد:

دو ببر دمان و دو پرخاشخر
 

 

نهادند سر بر سر یکدگر
 

همی زور کرد این بر آن، آن بر این
 

 

بلرزید از بیم ایشان زمین
 

دو لشکر نظاره کنان از دو روی
 

 

ازیشان جهانی پر از گفتگوی
 

ولیکن دو سالار زورآزمای
 

 

شده خوی فشان تن، ز سر تا به پای
 

عرق از جبینشان چکیدن گرفت
 

 

دل هر دو در بر، تپیدن گرفت
 

چو شد سوی مغرب روان آفتاب
 

 

بغرّید رستم چو رعد از سحاب
 

گرفتش میان جهانگیر زود
 

 

چو مرغی ورا از زمین در ربود
 

برآورد و زد آن چنان بر زمین
 

 

که لرزید از آن دشت و میدان کین
 

چو افتاد آن نوجوان دلیر
 

 

نشست از برش پهلوان همچو شیر
 

پی امتحان پهلو  نامدار
 

 

کشید از میان خنجر آبدار
 

همانگاه رخش یل پاک دید
 

 

چو شیر ژیان شیهه‌ای برکشید
 

فرامرز بشناخت آواز رخش
 

 

بگفتا که اینک یل تاج بخش
 

بدانست کان شیر دل رستم است
 

 

زدستان سام است و از نیرم است
 

بدل گفت کایندم گو کینه خواه
 

 

مر او را چو سهراب سازد تباه
 

برآورد آواز کای پهلوان
 

 

بیندیش از داور داوران
 

جهانگیر فرزند دلبند تست
 

 

ز نسل تو و پشت و پیوند تست
 

 

 (ج، 5236- 5154)

 

بهره‌ی سوم) جمع بندی نتیجه گیری

در بحث از درون‌مایه‌ی‌ سه روایت یاد شده، نتایج زیر به دست آمد:

1. درون‌مایه‌ی‌ داستان رستم و سهراب به کلی با دو منظومه‌ی‌ دیگر (که درون‌مایه‌ی‌ مشابهی دارند) متفاوت است؛

2. درون‌مایه‌ی‌ داستانِ رستم و سهراب، از دیدگاهِ حکیم فرزانه‌ی‌ توس صرفاً بیانِ سرگذشت سهراب یا دلاوری‌های او یا پدرش نیست بلکه بیانِ فاجعه‌ای است که به تعبیر فردوسی برخاسته از «آز» است. بیان این مطلب و انتقاد از هر چیز و هر کسی که با وجود یا عمل و تأثیر خود سهمی در برزو و وقوع این فاجعه دارد از یک سو، و پند دادن به مخاطب (که او هم به دلیلِ گرفتاری دانسته یا نادانسته در دام آز، به چنین ورطه‌ای نیفتد) از سوی دیگر، اجزای تشکیل دهنده‌ی‌ نگاهِ فردوسی به موضوع داستان (سرگذشت و نبرد رستم و سهراب) است و درون‌مایه‌ی‌ آن را شکل می‌دهد؛

3. درون‌مایه‌ی‌ دو روایتِ پس از فردوسی: ممکن است در نگاه اول به نظر رسد که بیان زندگی و دلاوری‌های پهلوانِ محورِ هر منظومه، درون‌مایه‌ی‌ دو روایت پس از فردوسی است اما به دلایلِ گفته شده به نظر می‌رسد که نباید صِرفِ بیانِ سرگذشتِ و دلاوری‌ها و رفتارهای پهلوانانه‌ی‌ این افرادِ وابسته به رستم را درون‌مایه‌ی‌ این روایت‌ها تلقی کرد و چنین می‌نماید که پدید آورندگان این منظومه‌ها، به هنگام خلق داستان یا به عنوان انگیزه‌ی‌ این عمل، جهت گیری‌های دیگری را (به شکل خود آگاه یا ناخودآگاه)  دنبال می‌کرده اند. به گمان صاحب این قلم، موارد یاد شده به قرار زیر اند:

نخست. بیان سر گذشت پهلوانی متعلق به خاندان رستم از نسل او که بر خلاف خیل کثیری از پهلوانان یا شخصیت‌های اصلی شاهنامه مانند: سیاوش، اسفندیار و از همه مهم تر خودِ سهراب که او نیز پهلوانی از نسل رستم است، داستان  مستقلی درباره‌ی‌ آن‌ها در متن شاهنامه نیست؛ دوم. پرداختِ داستان به نوعی است که نشان دهد پهلوانِ محور هر منظومه از نظر ویژگی هایی که یک پهلوان داراست (به خصوص از نظر توانایی‌ها و ویژگی‌های جسمانی)، پهلوانی در حدّ رستم و حتّی برتر از اوست. قرائنی که این درون‌مایه را تأیید می‌کنند عبارت اند از: 1) اشارات مکرّر به قدرت جسمانی پهلوان و روایتِ اعمالِ اغراق آمیز او؛ 2) اشاره به شباهت و ظاهر و ویژگی‌های جسمانی پهلوان جوان با تهمتن یا خانواده و پدران وی و یا مقایسه‌ی‌ قدرت وی با رستم؛ و 3) کیفیت نبردهای دو پهلوان (تعدّد نبردها و نتیجه‌ی‌ هر نبرد) (7).

4. با عنایت به همه‌ی این موارد، چنین تفاوتی در هدفِ فردوسی از سرودنِ داستان و موضع گیریِ او نسبت به موضوعِ اثرش با دو شاعر دیگر را می‌توان به تفاوتِ دو گونه از داستان – که به ترتیب «داستان‌های تحلیلی» با «داستان‌های تفریحی یا تخیلی» نامیده می‌شوند- شبیه دانست که اولی مي‌كوشد تا علاوه بر لذت، به خواننده درك بصيرت و شناخت دهد و نگاه او را به زندگي عميق تر كند و دومی – کاملا بر عکس- شامل آثاري است كه با استفاده از رخدادهاي غير طبيعي و پديده هاي خيالي مي كوشد تا با ايجاد هيجان و شگفتي در خواننده، او را سرگرم كند تا او رها از موانع و مشكلات جهان واقعي، اوقاتي دلپذير داشته باشد: داستان‌هایی که غالباً حوادثي شگفت آور و جذاب دارند؛ از پايان خوش برخوردارند و منطبق با نگرش عام خوانندگان به مسايل زندگي اند (←روزبه، 1381: 19- 20).

یادداشت‌ها

* این مقاله، بخشی از پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد نگارنده‌ی این سطور است که به راهنمابی استاد و سرور ارجمندم، جناب آقای دکتر اکبر نحوی (استادیار محترم گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز) به انجام رسیده است. از آن جا که ایشان با وجودِ قبول زحمات فراوان و علی رغم حق قانونی خویش، فروتنانه و بزرگوارانه از درج نام خویش بر صدر این نوشتار جلوگیری نمودند، اخلاقا وظیفه‌ی خویش می‌دانم ضمن یاد کردِ این مسأله، این سیاه مشق ناقابل را به رسم سپاس و ستایش ایشان تقدیم دارم. (منتشر شده در کتاب ماه ادبیات و فلسفه؛ ش139، اردیبهشت 88، صص 64تا73)

** دکتر زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه شیراز.

1. مروری بر مهم ترین نمونه‌های شناخته شده ی این الگو در ادب جهان و ایران، چهار نکته‌ی اساسی را به ما نشان می‌دهد. اولا: ظاهرا شناخته شده ترین نمونه ی این مضمون در سنّت حماسی و داستان پردازی قوم ایرانی، روایت رستم و سهراب در شاهنامه است و البته این بدان معنا نیست که این روایت در سطح جهان شناخته شده نیست. به عنوان نمونه‌ای از شهرت این داستان در سطح جهان می توان به این مطلب اشاره کرد که داستان مذکور برای پاتر نیز شناخته شده بوده و وی آن را به عنوان مبنای کار خود در امر پژوهش درباره ی نبرد پدر و پسر قرار داده است (حاصل این پژوهش به صورت کتابی منتشر شده است که برای آگاهی بیشتر در باب آن و نیز ترجمه هایش به زبان فارسی ← شماره ی 1-5-1 از بخش پیشینه ی پژوهش در فصل حاضر). به هر روی، در میان ملل دیگر، چند ده داستان مشابه برای داستان رستم و سهراب یافت می شود (برای کسب اطلاعات بیشتر در این باره ← آیدنلو، 1386 : 249- 250؛ پاتر، 1384؛ خالقی مطلق، 1372: 53-78 مختاری، 1379: 211-227)؛ ثانیا: بیشتر داستان هایی که پاتر در کتاب خویش گرد آورده است، رویارویی بین پدر و پسر را روایت می کند ولی بعدها و با گذشت زمان، به موازات این که این طرح داستانی به شیوه‌ها متفاوت و در قالب‌های متنوّعی روایت شده است، رابطه ی خویشاوندیِ دو طرف دخیل در تقابل نیز گسترش یافته و از پدر و پسر به خویشان نزدیک مانند: دو برادر ، برادر و خواهر ، نیا و نوه و مانند آن تسرّی پیدا کرده است.

سجاد آیدنلو، که به نظر می رسد تا کنون کامل ترین گزارش را در باره ی نمونه ها،سیرو تغییرات این الگو در ادب فارسی ارائه کرده است، در این باب چنین می نویسد:

«روایات پهلوانی ایرانی پس از شاهنامه (داستان رستم و سهراب ) انواع گوناگونِ تقابل و درگیریِ دو خویشاوند نزدیک با نمونه‌های داستانی بسیار ملاحظه می شود. مثلاً در کوش‌نامه، کوش که رانده ی پدر و پرورده ی آبتین است، با برادر خود، نیواسپ، رزم آزمایی می کند و او را می کشد  … هم او در جای دیگر ندانسته با پدرش درگیر می شود … امّا در ادامه پدر، او را می شناسد و به جانب خویش فرا می خواند. در شهریارنامه، شهریار نا آگاهانه با عموی پدرش، فرامرز که نقاب بر چهره افکنده است، نبرد می کند … و با میانجی گری پاس پرهیزگار او را می شناسد … بانوگشسپ، عمّه ی پدر شهریار، دانسته و برای اینکه زور و مردی او را بیازماید با شهریار می آویزد… گشتاسپ هم نادانسته با مادرش می ستیزد…

       خارج از منظومه‌های پهلوانی، امیرحمزه، با دو پسر و نواده اش می ستیزد … و در طومار نقّالی هفت لشکر، کثرت تکرارِ رویارویی و نبردهای افراد خاندان رستم (یلان سیستان )-  که طبق بررسی نگارنده هجده مورد است-  به افراطی ملال انگیز درباره ی این مضمون انجامیده چنان که گویی نقّالان و داستان پردازان به تأثیر از رستم و سهرابِ شاهنامه، حود را ملزم دیده اند که پدر، برادر و همة پسران و فرزند زادگان رستم را به مقابلة یکدیگر بکشانند . جالب است که در این مجموعه ، رستم با پدرش زال هم می آویزد.» (آیدنلو، 1386 : 250- 251)؛ ثالثا: درباره ی نمودهای این طرح در ادب جهان باید گفت که مطابق بررسی جلال خالقی مطلق، از میان داستان‌های پر شمار نبرد پدر و پسر در ادب چهان، چهار روایت رستم و سهراب (ایرانی)، هیلده براند و هادو براند (آلمانی)، کوکولین و کنلای (ایرلندی) و ایلیا مورمیث و سکلنیک (روسی) بیش از همه در موضوع ، جزئیّات و ساختار به یکدیگر شبیه اند (← همان، 53). رابعا پژوهندگان، فرضیاتی را در باب خاستگاه و ریشه ی این تشابه‌ها عرضه نموده اند و تا آنجا که جستجوی نگارنده در منابع مربوط به این مسئله نشان می دهد، پژوهش‌های پاتر و خالقی مطلق، کامل ترین و محققانه ترین جستجوها و تحلیل‌ها را درباره ی این موضوع منعکس می کنند و همچنین فرضیات قابل تأملی را مطرح می نمایند که در اینجا به شکل خلاصه به آن‌ها اشاره می نماییم: الف) تقلید از اسطوره ی  نبرد خدایان؛ ب) عشق پسر به مادر و از بین بردن مانع این کار یعنی پدر؛ پ)کوشش پسر برای به دست آوردن دارایی پدر؛ ت) قائل بودن به منشأ یگانه ی هند و اروپایی ایرانی برای مشابه ترین روایت‌های این مضمون؛ ث) بازتاب آیین‌های زن سالاری یا مادرسالاری و برون مرز همسری (← خالقی مطلق، 1372: 53-78؛ پاتر، 1384:  111 به بعد؛ و مختاری، 1379: 211-227).

2. مطالب این بخش بر اساس تخمین‌ها و اقوال مشهور در باب این منظومه‌ها (که به وسیله ی مصححان و طابعان آن‌ها در مقدمه هر منظومه آمده) نوشته شده است اما محقق جوان دقیق النظر، سجاد آیدنلو در رساله ی تحصیلی خویش ملاحظات انتقادی و نکته سنجی‌های بسیار دقیقی در باب این چهار منظومه مطرح نموده و راجع به تاریخ سرایش هر یک نظرات تازه‌ای داده است که به دلیل عدم ارتباطی مستقیم آن‌ها با موضوع نوشته ی حاضر و نیز به جهت رعایت اختصار، از ذکرشان خودداری کردیم. خوانندگان پی گیر و علاقه مند را به آن نوشته رجوع می دهیم (←آیدنلو، 1386 : 5-12 و 14-16).

3. این متن در تصحیح محمد دبیرسیاقی 3664 بیت دارد و شماره ی ابیات  آن در رساله‌ای دکتری اکبر نحوی بالغ بر 4419 بیت است امّا تصحیح تازه ی ایشان از این اثر (که به کوشش مرکز پژوهشی «میراث مکتوب» در حال نشر است)، 4400 بیت دارد (با سپاس ویژه از ایشان که علاوه بر رساله ی خویش این متن را در اختیار بنده قرار دادند). (← نحوی، 1387).

4. به جز این موارد، یادآوری‌ها و نکته سنجی‌های دو نویسنده در خور یادآوری است و به تبیین بیشتر مطلب یا افزایش دقت ذهنی در کاوش پاره‌ای از جوانب این مسئله یاری می رساند:

لف) آراء مصطفی مستور: او به درستی، بر چهار نکته ی کلیدی به هم پیوسته انگشت می نهد و بر آن‌ها تأکید می ورزد

نخست. تبیین دیگری از «تفاوت موضوع و درون‌مایه»: «اگر موضوع‌ها را به جهان بینی تشبیه کنیم، درون‌مایه‌ها ایدئولوژی‌های برگرفته از جهان بینی‌ها هستند. در حقیقت موضوع به آنچه که هست دلالت می کند و درونمایه به آنچه که باید باشد اشارت دارد.» (مستور، 1384: 30)؛

دوم. اشاره به نقش و کارکرد «درون‌مایه» در نگریستن به جهان از چشم و نگاه نویسنده: اگر درون‌مایه از انچه «باید» صحبت کند، پس طبیعی است که این «بایدها» آیینه‌ای از «بینش» (و به تبع آن، پسندها و ناپسندهای نویسنده باشد، به دیگر بیان: «نویسنده به کمک درون‌مایه از مخاطبش می خواهد تا از دید او به موضوع داستان نگاه بیفکند، نویسنده ممکن است زندگی را زیبا، زشت، ترسناک، یاس آور، منسجم، آشفته، معنادار، پوچ ، بی اهمیت، تصادفی … یا هزاران گونه ی دیگر ببیند در هر حال، این نگاه و ادراک نویسنده از هستی، در تلقی او از موضوع داستانش تاثیر می گذارد و در سرتاسر اجزای آن ریزش می کند و بدین گونه داستان هر نویسنده …. مثل هر کس از هستی- از نویسنده ی دیگر متمایز و منحصر به فرد می شود.» (همان، همان صفحه)؛

سوم. ارتباط و نسبت درون‌مایه ی داستان با شعور و دریافت نویسنده: «اضافه بر این، درون‌مایه ی هر داستان، با شعور و دریافت نویسنده: «اضافه براین، درون‌مایه ی هر داستان، عنصری است محتوایی و معطوف به میزان شعور و دریافت نویسنده از زندگی. این نکته علت اصلی این واقعیت است که از هر موضوعی واحد، به تعداد نویسندگان، درون‌مایه ی داستانی وجود دارد.» (همان: 30-31)؛

چهارم. تاکید بر این که هر داستانی لزوماٌ درون‌مایه ندارد: «همه ی داستان‌ها لزوماً واجد درون‌مایه نیستند بسیاری از داستان‌ها هدفی ورای داستان ]= روایت کردن یک «حکایت»/ «ماجرا»[ ندارند و لذا فاقد مفهوم درون‌مایه به معنای فنی آن هستند. داستان‌های سرگرم کننده ی پلیسی یا طنز آمیز یا دلهره آور، از این دسته اند.» (همان: 31).

ب) نظر اسکولز: او درباره ی ماهیت «تفسیری» و نسبی بودن تلقی ما از درون‌مایه ی یک داستان، و آسیب‌های ناشی از نادیده گرفتن آن می نویسد:

«اغلب، پس از تجربه ی یک داستان، وقتی از آن سخن می گوییم، از معنایش حرف می زنیم. در کلاس‌های درس اغلب این پرسش شنیده می شود که: «درون‌مایه ی این اثر چیست؟» به نظر من جنبه ی تفسیری تحلیل ادبی دشوارترین جنبه ی آن است، زیرا در این راه باید علاوه بر دقیق شدن در خود اثر، چشم از اثر برداریم و به جهان اندیشه‌ها و تجربه‌ها نظر بدوزیم. کشف درون‌مایه مستلزم ایجاد ارتباط بین اثر و جهان بیرون آن است. این ارتباط‌ها همان معنا هستند. پس بزرگ ترین مشکل مفسر این است که در یابد مصالح درون‌مایه‌ای که کشف کرده است تا چه حد معتبر است. می خواهیم بدانیم که آیا این مفاهیم واقعاً در اثر هستند؟ آیا آن‌ها را از اثر «بیرون می کشیم» یا این که بر اثر «بار می کنیم»؟» (اسکولز، 1383: 22-23).

البته روشن کردن چند مطلب در پیوند با یادآوری‌ها و نکته سنجی‌های دو نویسنده (که پیش تر ذکر شد) لازم به نظر می رسد: اولا: تأکید مصطفی مستور بر این مطلب که هر داستانی لزوماً واجد درون‌مایه (در «معنای فنی آن») نیست، گذشته از قطعیتی که دارد (و قابل نقد است)، بیشتر- یا حتی می توان گفت: تماماً- بر نگاه‌های مدرن به تعریف داستان، مسئله ی بنیادین و تا حدی فلسفی «حقیقت نمائی داستان (در این باره  اسکولز، 1383: 3-8) و تعاریف عناصر داستان (که از این نگاه بر آمده اند)، مبتنی است. بنابراین در پژوهش حاضر (بنا به تاکیدی که در عدم تحلیل این چارچوب‌ها و نگاه‌ها داشتیم) بایستی یادآور شویم که: اگر (همان گونه که خود ایشان معتقدند) درون‌مایه ی داستان، مخاطب را به سمتی می برد که از دید نویسنده به موضوع داستان نظر کند، پس در بسیاری از داستان‌های سرگرم کننده ی پلیسی، طنز و …. و کلاً داستان هایی که ورای داستان هدفی ندارند هم می توان، نگاه نویسنده را به موضوع داستان دریافت و آن را در نگریستن به موضوع تجربه کرد حتی اگر این نگاه، سطحی، قالبی، موروثی (و نه حاصل تجربه ی مستقیم)، بوده و در مجموع منحصر به فرد نباشد. چون چنین نگاهی به هر حال «دید» نویسنده را به موضوع ویژه‌ای نشان می دهد؛ ثانیا: به نظر نگارنده، ارزش یادآوری رابرت اسکولز نه در قطعیت ستیزی افراطی آن است (که شاید منجر به بستنِ راهِ یافتن درون‌مایه ی داستان به نام و بهانه ی «دقت علمی» می شود) بلکه در اصل هشداری است که به ذهن‌های احیاناً ساده انگار و کلیشه جوی برخی از محققان می دهد تا اولاً: در متن داستان، برای مفهومی که در آن درون‌مایه ی داستان می پندارند، به دنبال قرینه یا قرائن محکم، منطقی و عقلانی بگردند. و ثانیاً: از یاد نبرند که: همیشه احتمال آن که بتوان با «افق انتظار» (Horizon of Expectation) دیگری، «معنا» (یا همان: درون‌مایه ی) متفاوتی از یک متن بیرون کشید، وجود دارد.

5.  از این پس، تا انتهای مقاله، معنی حروفِ درونِ پرانتزی که پس از آن‌ها اعدادی ذکر می شود، چنین است: ر، نشانه‌ی ارجاع به داستان رستم و سهراب، بر، نشان ارجاع به برزونامه و ج، نشانه‌ی یادکردِ متن جهانگیرنامه.

6. در این بخش از ماجرا رستم ابتدا چنین کاری را نمی پذیرد اما در نهایت غذای برزو را زهر آلود می کند و نزد او می‌فرستد (← بر، 1471- 1475) اما برزو به دلیلِ حضور اتفاقی رویین که به دنبال شکاری به محل برخورد برزو و همراهانش با رستم و پهلوانان ایران سپاه رسیده بود (← بر، 1476-1493)، و به مدد تجربه‌ی‌ او از مرگ نجات می‌یابد (← بر، 1511-1526).

7. این موضوع وقتی روشن‌تر می شود که دریابیم برزو و جهانگیر (به عنوان شخص‌های محوری منظومه‌های برزونامه و جهانگیرنامه)، از تمام خصوصیاتِ مثبت روحی و جسمیِ یک قهرمان برخوردار اند و به دلیلِ نگاهِ ویژه‌ی پدید آورندگان متن به موضع اثر (نگاهی که درون‌مایه ی آن را شکل داده است)، شخصی مبری از ایرادها و نقص نشان داده شده‌اند که در هر دو بُعد روحی و جسمی از رستم برتر اند.

در این میان، نزدیکی نیروی جسمانیِ دو پهلوانِ شکل دهنده‌ی تقابل در منظومه‌های پیش گفته و مهارتشان درنبرد (به عنوانِ عاملی که قرار است در نبرد جذابیّت و تعلیق ایجاد می کند و با بی نتیجه بودن تلاش هر یک برای غلبه بر دیگری موجب طولانی شدنِ این «تعلیق» می شود)، به تصویر کشیده شده است اما نکته‌ی مهم و اساسی در این بخش آن است که توجهِ بیش از حدِ سراینده‌ی برزونامه به بزرگ کردن و برتر نشان دادن او، باعث شده که او رستم را به انواع کارهای دور از شأن یک پهلوان (مانند فرار و دسیسه برای قتل هم‌آورد) وادارد تا صرفا و به هر قیمتی قهرمانِ منظومه‌ی خود را بالا ببرد. به دیگر بیان اصلی ترین صفتی که از برزو و جهانگیر در متن منظومه‌ها برجسته شده است، همانند اثر فردوسی، قدرت و مهارت پهلوان جوان در نبرد است اما تفاوتِ سروده ی فردوسی با منظومه‌های پس از آن نیز درست در همین جا رخ می نماید: این صفت محوری در منظومه ی فردوسی نشانه‌ای می شود تا سهرابِ جویای پدر، شک کند که همآورد او پدر است و در مقابل، رستم با عملکردِ قالبیِ خویش یکی از زمینه‌های برزو فاجعه را فراهم نماید اما در دو منظومه ی دیگر، پرداختن به چنین موضوعی جای خود را به مطلبی سطحی داده است که به رخ کشیدنِ قدرتِ پهلوان جوان (در مقایسه با رستم) است؛ آن هم صرفا برای بخشیدن هیجان به داستان و ترغیبِ اذهان مخاطبانِ سطحی نگر به ادامه‌ی ماجرا.

کتاب‌نامه (فهرست و مشخصات منابع و مراجع)

  1. آیدنلو، سجاد (1386). طبقه بندی و تحلیل مضامین و بن مایه‌های حماسی، اساطیری و آیینی در منظومه‌های پهلوانی پس از شاهنامه. تبریز: دانشگاه تربیت معلم آذربایجان. (رساله ی تحصیلی دوره ی دکتری).
  2. اسکولز، رابرت (1383). ادبیات داستانی. ترجمه ی فرزانه طاهری. تهران: نشر مرکز.
  3. پاتر، آنتونی (1384). نبرد پدر و پسر در ادبیات جهان. ترجمه ی محمود کمالی. تهران: نشر ایدون.
  4. خالقی مطلق، جلال (1372). گل رنج‌های کهن. به کوشش علی دهباشی. تهران: نشر مرکز.
  5. رحیمی، مصطفی (1376). تراژدی قدرت در شاهنامه. تهران: نیلوفر.
  6. روزبه، محمد رضا (1381). ادبیات معاصر نثر. تهران: نشر روزگار.
  7. فردوسی، ابولقاسم (1993). شاهنامه. به تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق . نیویورک: انتشارات مزدا. (ج 2)
  8. مادح، قاسم (1380). جهانگیر‌نامه. به تصحیح دکتر سید ضیاءالدین سجادی. تهران: موسسه ی مطالعات اسلامی.
  9. مختاری، محمد (1379). حماسه در رمز و راز ملی. تهران: انتشارات توس.
  10. مستور، مصطفی (1384). مبانی داستان کوتاه. تهران: نشر مرکز.
  11. مولوی، جلال الدین محمد (1363). مثنوی معنوی. به کوشش نصرالله پورجوادی. تهران: انتشارات امیر کبیر.
  12. نحوی، اکبر (1379). تصحیح برزونامه. شیراز: دانشگاه شیراز (رساله ی تحصیلی دوره ی دکتری).

13.   نحوی، اکبر (1387) (مصحح) . برزونامه. سروده ی شمس الدین محمد کوسج. تهران: مرکز نشر و پژوهشی میراث مکتوب

 

 

(0)


فرستاده شده در بازنشر،پژوهش | بدون نظر

شما باید وارد شده برای ارسال نظر.


گروه امنیتی روئینوس

گروه امنیتی روئینوس
گروه امنیتی روئینوس